تبليغاتX
چشم ـ زخم

چشم ـ زخم

شعرهای محمدمهدی سیار

اقرا کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا....

سوره مهر بالاخره این "بی خوابی عمیق" ما را چاپید و رساند به نمایشگاه.بیشترش غزل است و چند تایی سپید و نیمایی و رباعی و دوبیتی هم دارد.سر جمع ۵۰ تا شعر است در ۹۶ صفحه حاصل ۱۰ سال شعر بازی! یعنی در آن از شعرهای یک بچه دبیرستانی ۱۶ ساله هست(شعرهای  "اما..." و  "فرودگاه" و "تفآل" یادگار آن دورانند) تا شعرهای یک بچه دانشجوی ۲۶ ساله.همانقدر که قالبهایش درهم است مضامینش هم در هم است(یا بگو متنوع!):از آیینی و اجتماعی بگیر تا عاشقانه و حدیث نفس.طرح جلدش تابلوی رنگ روغنی است به نام "انتظار" اثر جواد مدرسی عزیز.این هم یک عاشقانه به اسم "حیات خلوت" از همین کتاب:

خيره است چشم‌ِ خانه به چشمانِ مات من

خالی است بی‌صدا و سكوتت حيات من

 

دل می‌كنم به خاطر تو از ديار خويش

ای خاطرت عزيز‌تر از خاطرات من

 

آيات سجده‌دار خدا چشم‌های توست

ای سوره مغازله، ای سور و سات من!

 

حق‌السكوت می‌طلبند از لبان تو

چشمان لاابالی و لب‌های لات من

 

شاعر شدن بهانه تلميح كهنه‌ای‌ست

تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من!

 

شكر خدا كه دفتر من بی‌غزل نماند

شد عشق نيز منكری از منكرات من

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:5  توسط محمدمهدی سیار  | 

 

به تازه كردن اندوه من می‌آيند، آه...

مسافران كه هر از گاه می رسند از راه

 

نمانده است تو را هيچ ياد يار و ديار

نمانده است مرا هيچ غير آه و نگاه

 

نشسته است به راهت هزار چشمِ سپيد

تو دل به راه‌ ندادی هزار سال سياه

 

من آه مي‌كشم و باز بيشتر شده است

مهِ زمين و دم آسمان و هاله ماه

 

حساب روز و شب و سال و ماه دستم نيست

تو خود به ياد بياور قرار خود را گاه

 

گمان مبر كه دگر بی‌ تو زنده خواهم ماند

به عزت و شرف لا اله الا الله...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:0  توسط محمدمهدی سیار  | 

 

 

به صحرايی دگر خواهم نهاد امشب سر خود را

ز خاطر می‌برد اين رود وحشی بستر خود را

 

شبيه كودكی ماتِ خيابان‌های تهرانم

كه ناغافل رها كرده‌ست دست مادر خود را

 

پشيمانی‌ست پيشانی‌نوشتم؛ پيش طالع‌بين

عرق مي‌ريزم و پايين مي‌اندازم سر خود را‌

 

زمين سنگ صبورت نيست، آه ای ابر سرگردان

مريز اين گونه زير دست و پا خاكستر خود را

 

زمين سنگی‌ست، من خوابم نخواهد برد، می‌دانم

ولی بالش نخواهم كرد بالِ پرپر خود را

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 11:2  توسط محمدمهدی سیار  | 

 

این شعر خیلی قدیمی است...

خدایا تاریخ مصرف این شعرها کی تمام میشود؟

 

نهادند «زين» لشکر ابرهه فيل‌ها را

ولي سر بريدند اول ابابيل‌ها را

 

به قرآن سر صلح دارند اينان، ببينيد

سر نيزه تورات‌ها را و انجيل‌ها را

 

ببنديد دستان بي تابتان را ببنديد

فلاخن مياريد از امروز سجيل‌ها را

دريغا به اين قصه هرگز کلاغي نيامد

دريدند قابيل‌ها نعش ‌هابيل‌ها را

 

به دنبال «نيل و فرات» است و پر کرده فرعون

يزيدانه از خون نوزادگان نيل‌ها را

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:59  توسط محمدمهدی سیار  | 

 

این "منتظر الزیدی" با آن کفشهای شماره دهش خیلی حالمان را خوش کرد.  گفتیم ما هم نباید شرمنده حضرت بوش بمانیم ، به هر حال ۸سال باهاش زندگی کرده ایم. اهل فضل (و هزل!) میدانند اسلوب این شعر متعلق است به جناب ایرج میرزا.

گفت که لات است پدر سوخته

لات و منات است پدر سوخته

 

گاه به بغداد  کند عدل و داد

گه به هرات است پدر سوخته

 

پیش تو لات است ولی پیش ما

چون شکلات است پدر سوخته

 

ریگ به کفشیم که رمی اش کنیم

از جمرات است پدر سوخته

 

لنگه ی کفش آمد و او سوسک شد

چون حشرات است پدر سوخته

 

در عجبم چون متشاکی علیه

جزء شکات است پدر سوخته

 

قافیه هرچند غلط می شود

خیلی بد است پدر سوخته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 20:28  توسط محمدمهدی سیار  | 

 

۱.

مدتي است از آن بي‌نظمي در آمده‌ام

هر روز صبح

درست سر ساعت،

پرده‌هاي اتاقم را

نسيم تکان مي‌دهد ؛

سر ساعت

گنجشک‌ها حياط را روي سرشان مي‌گذارند

و نيلوفرهاي لب حوض

باز مي‌شوند

 مدتي است

درست سر ساعت

ديرم مي‌شود

 

 ۲.

يکي بود ... يکي بود

پايان قصه همين جاست

ما و اين گنبد کبود

دروغ‌هاي مصلحت آميزيم...

يک راست بيش نيست

_ آن راست فتنه انگيز! _

 

 ۳.

پيچيده‌تر از

همه فرمول‌هاي فيزيک مکانيک ؛

ساده‌تر از

همه سؤال‌هاي امتحان ديني ؛

در گردش است

 جهان


۴.

نه رمه‌اي به صحرا برده‌ام

نه در صحرايي

 آرميده‌ام

اينگونه که روزگار مي‌گذرانم

در چهل سالگي

پيامبر نخواهم شد !

 

۵.

از کتاب‌هاي درسي آن سال‌ها

عکس صفحه اولشان يادم است

که اميدش

به ما دبستاني‌ها بود

حالا بزرگ شده‌ايم آقا !

حال اميدتان چطور است ؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:56  توسط محمدمهدی سیار  | 

این شعر رو تازگی تموم کردم:

 

باید منِ بی حوصله را هم بپذیری

ای عشق‌‌، نگو "نه" ... تو "بلا"ی همه گیری

 

پیچیده در اندامم، سلول به سلول

فریاد پشیمانیِ زندانیِ پیری

 

آن لرزش یکریز در آن گوشه دریا

دستان غریقی ست، نه امواج حقیری

 

خونریزی روحم نفسی بند نیامد

ای مرهم دلبند! تو از تیره تیری

 

بیرون زدم و گشتم و پرسیدم و گفتند:

رازی ست که بهتر که ندانی و بمیری...

 

پنهان مکن ای رودِ روانی، جرَیان چیست؟!

با یادِ که آواره هر کوره کویری؟

 

شور و شرت ای عشق، سرٍ هر گذری هست

هم تعزیه خوانی تو و هم معرکه گیری...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 16:42  توسط محمدمهدی سیار  | 

 امام رو به رهایی عمامه روی زمین

قیامتی شد ـ بعد از اقامه ـ روی زمین

 

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک

چکید خون خدا در ادامه روی زمین

 

خودت بگو به که دل خوش کنند بعد از تو

گرسنگان "حجاز" و "یمامه" روی زمین(۱)

 

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی

رقم زنند به رسم تو نامه روی زمین:

 

«مرا بس است همین یک دو قرص نان زجهان

مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین...» (۲)

 **

...تو رفته ای و زمین مانده است و  ما اینک

و میزهای پر از بخش نامه روی زمین!

-----------

(۱)چگونه سیر بخوابم در حالی که شاید در "حجاز" یا "یمامه" گرسنه ای حسرت نانی برد.(نهج البلاغه:

نامه ۴۵)

(۲)بدانید که امام شما بسنده کرده از دنیا به دوجامه اش و از خوراکها به دو قرص نانش.(همان  منبع)

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 17:17  توسط محمدمهدی سیار  | 

دو غزل قدیمی برای تجدید عهد با ماه کامل نیمه شعبان.

 

 

سرنوشت زمین

حرير نور غريبش، بر اين رواق می‌افتد

اگر چه ماه شبی چند در محاق می‌افتد

 

تو «بايد»ي و يقينی، نه اتفاقي و «شايد»

تو سرنوشت زمينی، که اتفاق مي‌افتد

 

تو «ماه»ی و شده فواره برکه‌ای به هوايت

بگو نمی‌رسد... آيا از اشتياق می‌افتد ؟!

 

 به روی طاقچه گلدان تازه می‌نهم اما

به هر دقيقه گلی گوشه اتاق می‌افتد

... بهار می رسد اما، چه فرق می‌کند آيا

برای شاخه خشکی که در اجاق می‌افتد ؟ ...

 

 حتم دارم !

 

دلم امروز گواه است کسی مي‌آيد

حتم دارم خبری هست ... گمانم بايد ...

 

فال حافظ هم، هر بار که می‌گيرم باز

«مژده ‌ای دل که مسيحا نفسی ... » می‌آيد

 

بايد از جاده بپرسم که چرا می‌رقصد

مست موسيقی گامی شده باشد شايد

 

ماه در دست، به دنبال که اينگونه زمين

مست، می‌گردد و يک لحظه نمی‌آسايد ؟!

... گله کم نيست، ولی لب ز سخن خواهم بست

اگر آن چهره به لبخند لبی بگشايد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:22  توسط محمدمهدی سیار  | 

گمانم این اولین عاشقانه ای باشد که اینجا میگذارم:

 

از دور چشم دوخته‌اي بر تفاخرش

بر برج‌هاي خيره سرِ پر تکبرش

 

دشواري تصرف اين قلعه را ببين ؛

دشوار مي‌نمايد، حتي تصورش !

 

اما تو آنچنان هم، از هيبتش نترس

اما تو آنچنان هم، سرسخت نشمرش

 

نزديک‌تر بيا که بناگاه بنگري

نقش دلي شکسته بر آجر به آجرش!

 

او سال‌هاست چشم براه کسي است تا

از شادي شکست بزرگي کند پرش

از ساحلش جدا شده اين «قلعه شني»

دريا ! بيا و باز به امواج بسپرش ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:2  توسط محمدمهدی سیار  |